: غضنفر کارخونه ی سوسیس کالباس میزنه ، رو بسته بندی محصولاتش مینویسه : تهیه شده از گاو تازه !!!
: میدونی چینی ها اسم بچشون رو چجوری انتخاب میکنن؟
از بلندی یه ظرف میندازن پایین صدای همونو میذارن اسم بچشون! مثل: دنگ دینگ دونگ یا دونگ دینگ دانگ
: خیلی سخته وقتی بهت میگن: سریالی که عاشق هنرپیشه اش شدی ۱۰ سال پیش ساخته شده! ( یادش بخیر یکی از دوستام عاشق یانگوم شده بود )
برچسبها :
طنز,
اس ام اس طنز,
اس ام اس جوک,
اس ام اس خنده دار,
اس ام اس باحال,
اس ام اس جالب,
اس ام اس خنده دار
دسته بندی : کلیپ انیمیشن,
در این کلیپ یکی از قسمت های انیمیشن جالب مستربین توس گروه زرموب برای دالندو شما کاربران گرامی قرار داده شده است.

پسورد فایل: کلمه عبور ندارد
لینک دانلود - 18 مگابایت
برچسبها :
دانلود جدیدترن کلیپ های موبایل,
دانلود رایگان کلیپ موبایل کم حجک,
دانلود کلیپ,
دانلود کلیپ 3 gp,
دانلود کلیپ با حال,
دانلود کلیپ جالب و جدید,
دانلود کلیپ موبایل,
دانلود کلیپ های جدید و با حال,
دانلود کلیپ های موبایل قشنگ,
دانلود کلیپ ورزشی,
دانلود کلیپ گوشی,
دانلود کلیپ یک قسمت از انیمیشن مستربین,
دانلودئ کارتون مستربین,
زرموب,
کلیپ جالب,
کلیپ جدید,
کلیپ طنز و خنده دار جدید

کسی که به تعطیلات عید می رود ، فکر بلیت برگشتش را هم می کند.
********************
ماهی را هروقت از آب بگیری ، به دست آسیب پذیر نمی رسد.
********************
صدتا سفره ی هفت سین ، بچینید ، یکیش سکه ندارد.
********************
همه را برق می گیرد ، ما را بته چهارشنبه سوری
********************
مرا به پسته نوروز امید نیست ، تخمه آفتابگردان برسان
********************
کسی که از روی بته چهارشنبه سوری می پرد ،
فکر رفوی خشتک شلوارش را هم می کند.
********************
یکی را توی فروشگاه راه نمی دادند ، سراغ « ماهی سفید » شب عید را می گرفت.
********************
کارد و چنگال هفت دست ، میوه و شیرینی هیچی
صدتا چاقو بیاورد ، یکیش پرتقال روی میز عید را پوست نمی کند
برچسبها :
ضرب المثل های طنز,
ضرب المثل های طنز,
ضرب المثل های طنز,
ضرب المثل های طنز
دسته بندی : داستان های کوتااطنز,
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد!
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم جوان.
به
پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم
چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت
که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج
دارد.
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی
پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک
با خود بیاورد.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟
برچسبها :
داستان طنز سال 1391